روزها گر رفت گو هان باک هست
پنجم فروردین، 27 ساله شدم. همیشه مفتون این شاهبیت مولوی بودهام: روزها گر رفت گو رو باک نیست/ تو بمان ای آنکه چون تو پاک نیست. اما هیچگاه نتوانستهام باکِ گذران روزها را نداشته باشم.
هیچگاه نمیتوانم در سالروز تولدم خوشحال باشم. باید چنین روزی را، که نوید یک سال نزدیکتر شدن به مرگ را میدهد، تسلیت گفت.
همین...

نظرها
سلام
5فروردین را به شما تبریک وتسلیت عرض می کنم!
Posted by: سید مهدی طاهری | March 25, 2007 1:52 PM
تبریک ... امیدوارم که هر سال باک گذر ایام کمرنگ تر شود ...
Posted by: مهسا | March 25, 2007 2:48 PM
بسم الله الرحمان الرحیم. سلام!
کدام «مرگ»؟ ما بعد از حیات ظاهری هم، تشریف داریم.
من هم از «جشن تولد» بدم می آید ولی نه به دلایل تو.
Posted by: سیدعباس سیدمحمدی تهران | March 25, 2007 8:10 PM
سلام یاسر جان. تولدت مبارک. چرا باید تسلیت بگیم. مگه اینطور نیست که داری هر روز بیشتر از قبل با حقیقت مواجه میشی. توی این وضعیت هر روز که بیشتر بگذره و تو بیشتر با حقیقت مواجه بشی, انگار داری متولد تر میشی و بیشتر زندگی می کنی. مرگ زمانی می رسه که تو بری تو لاک بی خبری که این هم به سن یا گذر ایام کاری نداره.
Posted by: محمود | March 26, 2007 1:10 PM
آسید یاسر جان ما داریم میآئیم مشهد. از طریق علیآقا مازاریان با شما انشاالله تماس خواهم گرفت. تولدتان هم مبارک. اما برای من روز تولدم همیشه خوشآیند بوده چون به مرگ نزدیک تر میشوم. برای منی که سقف زندگیام هم تعیین شده است (60سال) نوید خوبی است این روز.
Posted by: سوشیانت | March 26, 2007 7:24 PM
مدرسه سپهسالار را دریابید!
کفتر بازی
تیله بازی
و ...
Posted by: دانشطلب | March 26, 2007 8:42 PM
تولد و نوروز هر چه خواهید باد!
Posted by: زهرا اعتباری | March 26, 2007 10:21 PM
بسم الله الرحمان الرحیم.
سلام!
نه! ملایی از «عُلما» است. تو هم از «عُلما» هستی، که عمامه ات را برداشته ای و شده ای «پادوی کافه ی عیاشی»! از مزاح هم که بگذریم، واقعاً ماها چه گونه همسرانمان را (و البته خودمان) را وارد مسائل دین و اجتماع و سیاست و فرهنگ و علم و اقتصاد کنیم؟ مگر همسرانم ما نماز خواندن و اذان گفتن بلد نیستند. چرا به آنها نگوئیم «خودت وضو بگیر و اذان و اقامه بگو در گوش بچه»؟ چرا سنت ایرانی را که ظاهراً در اکثر موارد «پدر نام فرزند را انتخاب می کند» نشکنیم؟ چرا؟ استبدادستیزی را از خودمان و خانواده ی مان شروع کنیم. دین دوستی و خدا دوستی و مردم دوستی را هم.
خط افقی ی بالای a نامش ماکرون (macron) است. در وورد، در بالای صفحه، روی Insert کلیک کن. سپس در گزینه های پائین Insert ، روی Symbol کلیک کن. کادری ظاهر می شود که انواع کاراکترها در آن هست. مثلا در š، آنچه بالای s است نامش هاچک است. و الا آخر.
من نقشه کشیده بودم بیایم مشهد! رفقای ناقلای ما خود رساندند، و من ماندم! البته شاید بتوانم یکی دو روز قبل از سیزده به در بیایم مشهد. از شاهرود و میامی بزنم بیایم مشهد. نمی دانم.
قربانت.
Posted by: سیدعباس سیدمحمدی تهران | March 27, 2007 12:21 AM
اضافه می کنم:
شاید بدانی و شاید ندانی:
کادر که ظاهر شد، کاراکتری که خواستی رویش کلیک کن، سپس Insert در پائین کادر را کلیک کن، سپس Close در پائین کادر را کلیک کن.
Posted by: سیدعباس سیدمحمدی تهران | March 27, 2007 12:24 AM
سلام ولی من می گم تولدتون مبارک و این مبارکی رو در واقع برای خودم می دونم . اینکه می توانم از وجود دوست به این خوبی استفاده کنم! تولدت مبارک
Posted by: زهرا | March 27, 2007 1:57 AM
سلام .
اقا جان زیاد جدی نگیر تولد هم یه چیزیه مثل مرگ خلاصه اش ما همه شکاریم پیش آن شیر گه میمیراند گه زنده می کند .
Posted by: شریف | March 27, 2007 8:52 AM
برای چنان بی باکیی ...درک محضر چنان پاکی لازمه.
حکایت ماها هنوز همین باک ورزیدنه، نه دلاوری.
Posted by: فروغ | March 27, 2007 3:05 PM
جناب فروغ! جملهای عمیقا قابل تامل نگاشتهای، حقیقتا همینطور است.
Posted by: یاسر میردامادی | March 28, 2007 7:39 AM
. . . هيچي !
Posted by: محمد طاهري | March 28, 2007 10:49 AM
سلام.سال نو و تولدتون ...به هر حال مبارک
Posted by: زینب صابرپور | March 30, 2007 2:46 AM
سلام تولدتون مبارک.امیدوارم 5 فروردینهای دیگر زنده باشید و خوشحال، ونگران از مرگ نباشید .من شخصا 5 فروردین را دوست دارم چون تولد یکی از نزدیکترینهایم است.
Posted by: یاسر میردامادی | April 2, 2007 11:17 AM
باسلام برخلاف بقیه نه می خواهم تولدت راتبریک بگویم ونه سال نو را(چون خودت هم هیچ دل خوشی از هیچ کدامشان نداری)ولی می خواستم بگویم که برای من هم مرگ امری هولناک ومخوف است.به حدی که چند سال ÷یش از فرط فشار به یک مشاور مراجعه کردم.البته اخیرا به این شعر زیبای مولانادلم راخوش می کنم:
مازفلک بوده ایم یار ملک بوده ایم
باز همانجارویم جمله که آن شهر ماست
باور کن یکی از بزرگ ترین آرزوهایم در زندگی این است که دیگر از مرگ نترسم و نمی دانم به این آرزومی رسم یا نه!دوست دارم به کامنتم جواب بدهی
Posted by: علی نمازی | April 3, 2007 7:17 PM
اولا لازم است از همسرم که با نام من کامنت گذاشته است تشکر کنم کسی که کم تر از تماما پیگیران این وبلاگ به آن سر میزند.
اما در پاسخ نمازی عزیز باید بگمیم پیشتر نوشم که نسبت به مرگ احساسی پیچیده دارم از خوف تا لذت کشف بله لذت کشف زیرا اگر حیات پس از مرگی باشد آنگاه خواهم فهمید. من همیشه از این حدیث خوشام میآمده که: من ترقب الموت سارع الی الخیرات: آنکس که مرگ را اتنتظار بکشد به سوی نیکیها میشتابد. سر رسید قسط شما که نزدیک شود یاد ادای قسط میافتید. همین
Posted by: یاسر میردامادی | April 3, 2007 7:26 PM